یکی بود یکی نبود

اینجا دست نوشته و دل نوشته اس ! دل نوشته ی من به درد ِتو نمی خوره

این روزها شهــــر

 در اندوهی بی کران فــرو رفته

شــ ـــادی ها در نطفه کور شده اند

فانوس شعبده ی زندگی به ســ ـــو ســ ــو افتاده

"تو" در این روزگار کم هستی

بیا و با بوســ ــه ای

عشـــق را به مــن تزریق کن

مگذار دلهــــره ی این روزهامان

از شوق وصالمــان کم کند/

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

میان بر هم زدن خاطرات پلکهای چشمانم 

تصویر تو را پس پرده اشکهایم پنهان می کنم

آیا من صاحب تصویر رویای تو نیستم ؟

نگاهم را در چشمانت معنی کن!

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |


قدیسه ی مــــن !

فانــــوس ِ چشمهایت در معبد رویایم

همچون ناقـــوس ِ نیلوفری در مردابــــ است

که بی هیچ چشم داشتی

فقط بـــرای زیبایی زنده است .../

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

می گویند

بـــرای خوشبختیـــِمان

کـــمی دوست داشتن

کمـــی عشــق

کمـــی لبخند 

کافیست ....

تو باور میکنـــــی؟

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

بیا برقصیم !

بگذار دنــــیا هر چقدر می خواهد خود را به مـــا بنمایاند ...

هراسی نیست !

بیا  برقصیم!

بیا در شبـــــ همچون دلدادگان شهر قصه ها

بــــی پروا برقصیم

دستت را به مـــن بده

بیا به عـــمق بی کران رویــــا برویـــم

بیا تا مـــن / بیا با مـــــن

بیا مجنون وار برقصیم!

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

آرامم آنقدر که 

گویی جایی که آرزوی دیرینه ام بود گم شده ام

هیچ نمی فهمم

هر چه هست تویی

همان خواب و رویای من

صدای خنده ی دل انگیز و روح نواز ِ تو

هنوز در گوشم می پیچد

حال که با شیطنت کودکانه ات دل از من ربودی ...

دست ِ تو سپردمش... 

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

گفتی میری کویر :)

الان دو روزه 

 

حالا که هستی 

حافظه ام را از هر چه نبود توست پاک می کنم

لحظه های بودنت را قاب می گیرم

فریاد شادی ام را سکوت می کنم

و 

سر تا پا نگاه می شوم

تا از تو پر شوم

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |


این بار که بـــاران بارید

چترت را باز نکن

بگذار خیس ِ محبت معبود شویم

حال که مهرش را قطره قطره بر ما می بارد

چترت را باز نکن

بگذار بـــاران ...

تکرار ِ این روزها را بشوید و با خود ببرد

می دانم ...

تو هم دلتنگ ِ روزهای تازه ای/ از جنس ِ بهار

چترت را باز نکن...

"این بـــاران چتر نمی خواهــــــد"

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

دور می شوم از تو که روزگاری

زیر برف ریزه ها تمام شب را قدم زدیم 

بی آنکه دلبسته و وابسته باشیم

یکی بودم با تو که هرگز از من جدا نبودی

بی آنکه دلبسته و وابسته باشیم

دور می شوم از خاطرات همیشه آشنا

روزگاری که بوسه های مهر را بی دریغ نثار هم می کردیم 

بی آنکه دلبسته و وابسته باشیم

حال من مانده ام

زنی  که خنده هایم را باد با خود برده 

جایی برای گریه هم ندارم

می مانم به نامی که نام خاص نیست

بی انکه دلبسته و وابسته باشم 

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

برایت می نویسم 

ای خیال پرداز ِ مهربان شهر 

برای نگاهت 

آن هنگام که با چشمانی پر از عطر یاس می نگری

- لبخندت 

"که همچون دهکده ای صمیمی است / پر از شاگردان در تعظیلات "

-صدایت

که همچون صدای زلال ِ رود آرام است و پر مهر

گرفتن دستهایت 

که همچون لمس سوسنبری هاست 

بودنت بهانه ای برای 

" من و گنجشکای خونه دیدنت عادتمونه "

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

شنیدم 

عادت توست که بی باده و می مست شوی

من در اتاق تو بزرگ تر به حساب نمی آیم

بهتر است مراقب عشقم باشم

در این سکوت سپید 

می گویند فاصله ی عشق تا نفرت

به اندازه ی یک نفس است

نمی خواهم نفرت چاشنی ِ لحظه هایمان شود/

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

چه غم آلود است

قدم زدن در جاده ای که رده پای تو در آن پیداست!

قدم به قدم

گذاشت پا جای پای تو !

شمردن قدم های آرامت وقت رفتن

بگو ...

چند قدم دیگر باید پیش بروم 

تا به تو برسم

دستت را بگیرم / بخندیم 

و بازگردانمت به خودم ...

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

کمی دور شو 

می گویند لبخندت از دور زیباست!

نزدیکم که باشی  

عشق کور می شود و رنگ هوس می گیرد ...

دور باش اما نزدیک به من!

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

دیگر چه باید باشم

جز کسی که سرمست می شود از ترانه ی چشمهایت

کسی که در رویای با تو بودن غرق شده

- باور می کنم 

- این شانس من است

تو دوباره روبریم هستی 

نگاهم کن

صدای دوستت دارم را می شنوی؟

در خلوت من و ماه و تو

بهانه ی خوبی برای آسمان است

که آرام و غرق در سکوت 

ببارد!

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

این شب کی به آخر می رسد

و سپیده خواهد دمید

نسشته ام ! ناتوان و رنجور

دلتنگ تو!

در این سیاهی مطلق و کبود

.

بوی یاس می پیچد در اتاق

بیدار می شوم

صدایت طنین انداز شبم می شود

اینک تو هستی 

همه چیز ى من در تو گم می شود

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

وقتی کسی نیست که 

دلتنگ و دلواپس ات

از پشت پنجره سرک بکشد

لحظه ها را ثانیه بشمارد 

تا تو باز گردی ...

تنها دلخوشی اش به زندگی 

خنده های بی پروای تو باشد

دیگر چه فرقی می کند 

میان تو و مردگان فاصله ای باشد / نباشد

دیگر فرقی نمی کند 

شعرهایت عاشق شوند / گم شوند

پس....

" راهی نداری / سنگ می شوی "

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

قاصدک 

گرداگردم چرخید 

در شب / در باد 

در پیراهن نقره فامم

خبر از آمدنت آورد / باید شعری بنویسم

چرا این را از تو پنهان کنم ؟

چرا اقرار نکنم که 

لبخند ساده و آرامش آغوشت را دوست تر میدارم 

شعری بنویس

بگو که 

دگر باره 

چشم ها خیره به در آغوش کشیدن عشقمان می شوند

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

دل خیلی صبور است

نبودنت را اخم می کند

چیزی نمی گوید و 

به بغض بدل می شود

کاش دوباره اتفاق بیافتد

رقص گیسوانم / خنده ی لب هایم / شور دخترانه گیم / زیر باران " با تو "

......

تنها نشسته ام !

کنار پنجره ای که روزی تو در آن نگاه به نگاهم دادی!

چه سست می گرید باران! 

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

شعر هایم بوی دلتنگی گرفته اند

حالا که دیگر یادت هم در خاطراتم گم شده

دلتنگی از سر نبودن نامت / حرفت ...

اما هنوز !

گاه به خاطرم می آیی...

با همین لبخند گیرا

گاه از خاطرم میروی با آن دزدیدن نگاهت...

شعرهایم را دست تو می سپارم 

شاید روزی بر زبانت جاری شوند 

 

به کسی که ...../

 

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

آنقدر دوستش داشت 

که او و خاطراتش را در صندوقچه ی چوبی ِ مادربزرگش محبوس کرد و 

بالای کمد لباسهایش گذاشت

آنقدر بالا که حتا دست ِ خودش هم به او نرسید !

حالا او مانده و یک صندوق چوبی ِ قدیمی و خاطراتی غبار گرفته و

یک بغل تنهایی  

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

اینجا هنوز درختان در سر جای خود هستند

گلها از پنجره  ها بالا می روند 

طوری که مانندشان را در هیچ جا پیدا نمی کنی

هنوز 

خورشید باران طلاییش را 

به زمین هدیه می دهد

هنوز 

ماه شبها در آسمان پادشاهی می کند

من اما 

به محض انکه به تو می اندیشم 

دلم برای خودم تنگ می شود /

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

خیره می شوم به قاب عکست کنار پنجره

چشمانم از تو پر می شود

به خار همین است که دیدنت برایم خودمانی شده 

این نجوا را در گوشم شنیدم 

در او غرق شده ای 

چه باشد چه نباشد !
 

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

به چه مانند کنم این دنیای سست را 

که بی هیچ سترگ و استواری 

پا به پای زندگی گام بر میدارد در این جاده ی بی انتها

زندگی را نتوان به بند کشید 

کاش پس از امدن تو 

پوست بیندازد 

و راهش را عوض کند 

شکوفه های گیلاس 

آماده ی شکفتنند/

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

می شمارم روزهای رفته و نیامده را 

از تابستان آن سال تا پاییز امسال

دیر زمانیست

فقط صدای غم  شنیده می شود

شکایتی نیست

دوستت دارم های تو 

"کار داد دست دل من "

با چشم می بینم ات 

افسوس که دستم به تو نمی رسد

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

بالا می آورم تمام روزهای بی تو را 

قبول کن !

این روز ها دلم

برای دیداری که دیگر اتفاق نمی افتد تنگ است

کسی می آید!

خوب که نگاه می کنم 

یاد تو را با خود آورده

چگونه در باغچه ای که دیگر بهاری ندارد یاس بکارم !

بر خواهم گشت به همان روزهای دور

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

یادم نبودن های تو را فراموش کرده

شادمانه دفتر شعرم را می گشایم 

تا برایت غزلی بنویسم 

راستی با این واژه ها چه کنم 

که این گونه بی احساس به هم متصلند

بی حوصله و بی شعر 

پلکهایم روی هم می افتد 

صدایی در گوشم پیچید 

یادش تو را فراموش 

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

این روزها بدجور عاشقانه به تو می اندیشم 

به نگاه مهر انگیز تو 

به تلالو صورت ماهت 

من از تو تصوری دارم 

که تنها در قلبم جای دارد 

می توانم به تو بنگرم 

بی آنکه چشمهایم را بگشایم

می توانم با تو سخن بگویم 

بی آنکه لبهایم را تکان دهم 

اما کسی این را باور ندارد 

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

اینجا را بنگر 

مرا تنها خواهی یافت 

تنهایی که با بودنش پر می کشید 

با اینهمه ...

می دانم که هستی و من توان دیدنت را ندارم!

منتظرم 

منتظر طلوع خورشیدی که 

با دیدن نگاهت آغاز شود 

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

حالا که رفته ای 

این ثانیه ها ، این دقیقه ها 

پشت به پشت هم در گذرند

من اینجا نشسته ام !

نظاره گر عبور این همه ثانیه 

به سوی من باز آ، باز آ

چون بهار که به جنگل باز می گردد

آنقدر بزرگ هستی که 

من ، احساس پادشاهی می کنم 

زمانی که در کنار تو گام بر می دارم !

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

این چه دوست داشتنیست !

می گوید " دوستش ندارم"

هیچ راهی نمانده

چون پرنده ای رهایش کنید

واقعیت را نتوانم پذیرفت

در رویای با او بودن 

غرق خواهم شد 

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

بگذار باران ببارد

خندیدن گلها بهانه است

مگر نمی دانی؟

آسمان با همه ی بزرگیش

دلش که می گیرد 

می نشیند و زار زار گریه می کند

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

بازم بارون زده نم نم ، دارم عاشق میشم کم کم
 
بزار دستاتو تو دستام ، عزیز هر دم ، عزیز هر دم
نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

چه شادمانه به دیدارت می شتابم

در پرتو آفتاب بهاری

پشت قاب پنجره  در کوچه ی لیلی

درست لحظه ای که

" می آیی از خلاصه ی گم شدن 

در منی که توست "

زمان نه می گذرد نه می ایستد

اینجا خواهم آسود 

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

برای خوشبختیمان

کمی دوست داستن 

کــــــمی عشق

کمی لبخند

کافیست 

بارو کن!

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

می بینی ؟

آنقدر دور تا دور رابطه مان را دیوار کشیدند

که همان خوشحالی اندک میان من و تو 

پر کشید

مجبوریم دزدکی

به زور هم که شده

تنهایی بخندیم ، غذا بخوریم ، راه برویم 

و دزدکی 

به هم نگاه کنیم 

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

مقابلت که می نشینم

ذهنم از واژه ها تهی می شود

نگاهم که می کنی 

حرفم را می خوانی

اعجاز عشق اینجاست

چه تماشایی دارد 

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

غبارها را کنار زدیم

حالا دیگر باران که ببارد

رابطه مان پر از گل نمی شود

بوی طراوت و تازگی می دهد.

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

رفته ای

در دور ترین نقطه ی حوصله نشسته ای

دیگر فرقی نمی کند

باران ببارد 

- نبارد

گنجشک احساسم آواز بخواند / نخواند

حالا دیگر فاصله ی بین نگاه من و تو 

ناچیز است

چیزی شبیه دیدار ماه با خورشید ...

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

نم نم باران می چکد از مژه ی شب

آن سو تر از آن سو

که تو دیگر نیستی

باید کمی عجله کنم

آه...

به کجا روم

تمام من می میرد بی تو

خانه تاریک است بی تو

مجنون ترینم را کجا جویم !

آنجا که سکوت فوج فوج می گرید؟!

 

 

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

در این سکوت شب

عطر نگاه لیلاییم به تو 

که چون خورشید شامگاه 

شعله می کشی در آسمان

هنوز آشفته ام که در نبرد عشق 

بمانم یا وداعی تلخ 

هر چند

قلبم در آسمانی ست که

تو فانوس شبهای بی ماهتابشی...

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

این روزها طاقــت ایستادن ندارد

 

پروانه ی دلم ...

که به هوای تو تا ماه ِ رنگ پریده رفت

بنگر به او که در آرزوی رسیدن به خانه گــم می شود...

شامگاه پاییز ــــ

یــک قطره شبنم

چــون الماس...

تبـــــ  ِ من کم کم شعله می کشد

و گــُـر می گیرد ...

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

میان این همه سنگینی احساس

کمر واژه هایم خمیده شده

به کمک بیا

اشک...

این حس را توانایی بیان نیست

سر ریز کن!

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

اینجا درختان هنوز در سر جای خود ایستاده اند

خورشی کار همیشگی اش را می کند

گنچشکها هنوز سر هر چیزی دنبال هم می پرند

مترسک پیر هنوز بعد از این همه سال به همان مزرعه خود قانع است

آسمان ...

آسمان هنوز بعد از هر دل گرفتن چشم هایش تر می شود و زمین را از اشک خیس می کند

قاصدک ها برای هر خبری بال می گشایند به آسمان

و من در میان این همه هنوز احساس تنهایی می کنم

هنوز بغض سالها در گلویم است

هنوز اما زندگی می کنم

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

وقتی هستی همه چیز به چشم زیبا تر می آید

وقتی حرف می زنی همه ی دنیا بوی گل های اطلسی می گیرد

وقتی نگاهم می کنی

همچون دخترکی صورتم گلگون می شود

وقتی از لبت دوستت دارم می شنوم

گویی بهشت را زیر پایم می بینم

ساعتها را بگو بایستند

این لحظه ها ماندنی است

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

حرف تازه ای نیست

همین که می دانم دچار بودنت شده ام

همین که زندگی را آنطور ساخته ام که تو هم عاشقش شدی

همین که روزها می گذرند بدون لغزش اشکی از چشم های من و تو

همین را دوست میدارم

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

سراغت را از یاس های سپید باغ همسایه گرفتم !

نشانی آسمان را دادند

قاصدک را خبر کردم به سویت بیاید

آماده باش

قطاری از سوسن و سنبل و بنفشه به دیدارت می آیند

تا ...

زاد روزت را جشن بگیرند

لمس ِ بودنت مبارک

 

تولدت مبارک عزیز ِ یکی یه دونه

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

تابلــوی آخــر را نقــشی می کشم از لبــخندت

اگــر بخــندی...

چشمانــت را چگونه طــراحی کنــم ؟

وقتی عاشــقانه نگــاهم مــی کنی

تــار زلــفت را نقــش می کنــم

جــاده ای که انتـهایـش به مـاه می رسد

می کشم طرحی از دوسـت داشتـنت کـه ...

لیــلای مجــنون تــرین ِ عالمم

- آویــز می کنم به تــنها جــای خــالی دیوار دلــم

تا آخــرین نقــطه هم نشــانی از تــو باشد

عشــقت ابــدی !

محـــبوب ِ مــن !

 

اینو نوشته بودم فکر کردم دیگه با هم دعوا نمی کنیم ...

اما الان این اس ام اس ازت اومد که حالا که در مورد تو اینجوری فکر می کنم اخرین اس ام اس ازت هست  و اگه کار داشتم زنگ بزنم !
منم گفتم نه کاری ندارم .. بای

مگه چی گفتم؟ غیر از این که وسط حرف من شماره میدی می گی ببین به اسم کیه !
به من بر می خوره چرا نمی فهمی ؟

عشقت ابدی !!!! چه جمله ی مزخرفی

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

گفتی : بار ســــفر ببند

این دنیا جــای ماندن نیست

نگاهت می کنم شایــد بخــواهی مانــدنم را

.... هیــــــچ....

- گریه هایــم کجاست ؟

- خنده هایم کــو؟

- بغضم را هم بــده...

همه را بگذار در صنــدوقچه ی خاطــراتم با خــود می برم

اما ... بی تو نمی خواهم چیزی ببینم

چشم هایم بــرای تو ...

در گوشم نجــوا می کنی بالهــایت را هم ببر...

مقصدت را می دانی؟ "بانــو "

مــی روم ...

حواسم را پرت می کنم دلــم را جا بگذارم " دار و نــدارم "

شاید ... روزی ... تنــهایی کلافــه ات کند

نــگاه کن

دلــم اینجاست " پیــش تــو "

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

چمدانم را بسته ام

مقصدم آسمانی است که تنها ستاره ی درخشانش تویی

همه چیز را برداشته ام

حتا خاطرات تلخ و شیرین زمینی بودنم را

راستی آنجا دوست داشتن را چگونه معنی می کنید؟

حتما ً ارزش دوست داشتنان فراتر از زمینی هاست

می دانم ...

آنجا بهشت ِ گم شده ی من است ...

همانجاییست که سالها و ماهها و روزها به دنبالش بودم ..

و اکنون ...

با یک نگاه ِ تو برایم دست یافتنی شده ..

 

...::... ازت ناراحتم .. اخه صبح بهم گفتی بابا کار دارم .. مگه من چی گفتم هان؟؟ غیر از این که نگرانت بودم ...

باشه ...

اگه دیگه حرف زدم

 

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

حـــال که تــو نیـستی تا آرام ِ جانم باشی

این بــار ...

                             آغـــوش امن ِ زمیــن را می خواهــم

                                                             بــرای آرامشی ابدی                        

          آن گاه که دهــان باز می کند و کــسی را...

                                            در خــود جــای می دهد

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |


با تـــو خواهــم مانــد در ایـــن هیاهوی بی کســـی

حتــا اگر تمـــام آدمــیان چوبـــــ لای چـــرخ روزگارمـــان بگـــذارند

بـــا تو خواهم مــاند در ایـــن بغض زنــــدگی

در ایــــن تنـــهایی شب زده ...

کــه تنهـــا کــور سوی شب تابی در آن پیــداست

بـــا تـــو خـــواهـــم مـــانـــد

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

روز بود یا شب؟

              آسمان ابری بود .... یا خورشید نور می پاشید ؟

وقتی تو را چشم در چشم  ِ خود دیدم

اصلاً ‌... اصلاً تو مرا دیدی یا من تو را؟

 - مگر  فرقی می کند !؟

                 تو کجای زمین ایستاده بودی؟

                            من کجای زمان بودم ؟

                            که چرخش زمین ما را رو در رو کرد؟

باید کمی فکر کرد ....

بار دیگر تو ...

                  بار دیگر من...

 بار دیگر تپش قلب من برای تو ...

 

....:::.... تقدیم به تو ... " اون روزی که تو خیابون اتفاقی همو دیدیم"

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

خسته تــر از آنم که صدایــت آرامم کند

                       آغوش امــنت را مـــی خـــواهم

                                                         بـــرای لحــظـــه ای آرامــش

آن گاه کـــه دستــهایت را بـــاز می کنی

و...

                     مـــرا در خـــود جــای می دهـــی

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

چشمانم هنوز به در مانده

  و منتظر آمدنت

اما....

حیف هیچ نشانه ای از تو نیست

نه صدای قدمهایت که آرام به سویم بیایی

نه نگاه دلفریبت که دلم را به لرزه بیاندازد

می دانم می آیی و مرا به دور دستها می بری

هنوز چشمانم به در است

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

ثانیه را نگاه می کنم

که چگونه بی تابانه حرکت می کند

                   گویی...

بازندگی گرگم به هوا بازی می کند

صبر کنید!
من هم بازی...

خسته شدم از تکرار بودن های بی اساس

می خواهم در بازی شما گم شوم و در بهشت خدا پیدا...

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

عشق بازی باد با شقایق ها

                                    زیر نور نقره فام مهتاب

در این دشت دیدن دارد

                                   وقتی...

                                      بی هراس خود را به یکدیگر سپرده اند

 راست گفته اند

شقایق گل همیشه عاشق

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

شــب است و زلال نــگاه ِ مهــتاب در چشــمه ی آســمان جــاری

                                                       -هــوا بــوی لاله های عاشـــق را گرفته

زیر سقف آسمان در ایــن هیاهوی بـــاد

نــگاهِ تـــو در چشم ِ مــن گــل عشـق می کارد

                                         - آه....

                                                     تــو کیــستی ؟

کــه مـــن ایــن چنین

                                   پنــهان تــو را دوســت تـــر مــی دارم

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |


نمی خواهــــم

                         این زنـــدگی را بــــا همه ی بودن و نبودن هایش

نمی خواهـــــم

                         این دنیـــا را بــــا همه ی زشتی و زیباییهایش

             ارزانی خودتـــــان

                                               مــــن تنها سکوتـــــــ می خواهم و خاموشــــی

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

بیهوده معطل آمدنم نباش

                          آنکه رفته دیگر باز نمی گردد

این را تو به من گفتی

                              وقتی با اشک به چشمانت نگریستم

سرت را برگرداندی مبادا اشکهایم را ببینی

                               حتی بغضم را هم ندیدی

بار آخر که نگاهت کردم

                                                    چشمهایت حرف دیگری میزد

اما....

به خدا می سپارمت....|

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

خسته تر از آنم که صدایت آرامم کند

                                 آغوش امن زمین را می خواهم

                                       برای لحظه ای آرامش

                آن گاه که دهان باز می کند و کسی را

                                 در خود جای می دهد

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

             این شهـــر شهری که دوست می داشتم نیست

                                 شهـــــری که در رویــــاهایم می بینم این چنین نیست

...ســـــرد...

...غریـــــب...

...بــی روح...

                             چون سرزمینی متــــروک

آدمک هــــا همچون مترسکان

                    تنها ســـر جالیز ِ خود نشسته اند

هیچ کس به فکر بال شکسته ی کبـــوتر همســـایه نیست

ایـــنجا صـــدای غـــارغــــار ِ کلاغ  خــانه ها را پــــر کرده

                                دلــــم را از ایــن شهر جمع می کنم و بر می گردم...

                                              بــــه شهر قصــه های مادربزرگ

آنجا که اگــــر یکی بــــود یکی نبـــــود

   »» آن که بـــــود دوست داشت آن که را کـــه نبـــود ««

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

دلتنگت که می شوم

 

                          نگاهم به آســـمان می رود

                                   آســـــمانی که همچون برکه ای ست پر نور

به تو که فکر می کـــنم

                                 زمین در پیش چشمم فــرشی می شود از جنـــس اقاقی ها

                                         آن گاه دلــــم وجودت را می طلبد...

وقتی تصــــویرت در پیــش چشمانم تداعــی  شـود

آسمان را بــــا ریـــسمانی از عــشق به زمین گره خواهم زد ...

                       - خواهــیم رفت

                                 - دست در دست هـــم

                                            - با ســبدی پر از سوسن سفید

                                                         -به دیـــدار نیلوفـــر های عاشـــق!

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

هنوز جمله ی آخرم تمام نشده بود که شال و کلاهش را برداشت

 

و

            بی خداحافظی رفت...

از پشت پنجره قدم هایش را نگاه می کردم که زیر قطرات باران

                                                           همچون شبهی دور و دورتر می شد

و امروز...

            پس از سالها دوباره دیدمش ...

                                                      از پشت همان پنجره با همان قدمها

        اینبار دست در دست محبوبش

افســـــوــــــســـــ ...

سالهابا خاطراتش زیسته بودم و روز را چون شب ِ بی ماه می دیدم ...

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

برای تو می نگارم

                تویی که اولی

                                       تویی که آخری

                                                  تویی که حس ِ تازه ی شکفتنی

تویی که عمق یه احساس نانوشته ای

تویی که شوق پرواز ناگفته ای

                                        برای تو می نگارم

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

گاهی وقتی باران می بارد

                                      هوای دلم ابری می شود

گاهی وقتی خورشید می تابد

                                          هوای دلم ابری می شود

گاهی وقتی خورشید زیر ابر پنهان می شود نیز

                                          هوای دلم ابری می شود

گاهی وقتی هوای دلم ابری می شود

                                      آسمان چشمانم می بارد

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

ذهن ِ متروک پر از خاطره های دیروز

 پاک کن را بر می دارم و پاک می کنم

                 هر آنچه که نشان از آن روزهاست

شاید

             ماه ها بعد دوباره

                             قلبم عاشق شود...

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

هوای رفتن در ســـــــــــــــر

                                    هـــوای بغض در گــــلو

آسمان دل ابــری

                                    خنده ی تلخ بر لــــب

این است حال و هــــوای این روز های مــــن  " بی تو " 

 

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

مثل ِ آن پرنده ی در قفسی که

             پرواز برایش اوج خواستنش بود

                                           بودن تو در کنارم

                                                           اوج ِ خواستنم است

پرنده رهایی از قفس را می طلبد

و من...

اسارت در دل تو را!

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

می خواهم بودنت را جشن بگیرم

                    می خواهم نور پاشی ِ ماه را در این شب ِ تاریک به همگان نشان دهم

که برای ِ بودن ِتوست ...

                                می خواهم نظاره گر رقص ِ ستارگان باشم

بدان برای بودنت است که شادم

                          -آری...

                                         -بدان...

وقتی حضورت در جسمم شعله می کشد

                                                   روحم به پرواز در می آید

می خواهـــد بدون ِ لحظه ای درنگ در کنار ِ تو باشد .... روحم....

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

فاصله هست میان ِ من و تو

                  شاید از عرش تا فرش

یا

                                  شاید از اینجا تا خـــــــــــــــــــدا

                                      می شود با نگاهی این فاصله را برداشت

حتی

                                می شود با بو سه ای این فاصله را شکست

می شود فاصله را تبدیل به ه ل ص ا ف کرد

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

نمی دانم او چه دارد

                       وقتی بودنش را حس می کنم

 دنیا از آن ِ من می شود

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

صدای پای آمدنت به گوشم نرسید

اما...

صدای خش خش ِ رفتنت را شنیدم

وقتی از گذرگاه دلم گذشتی

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

واژه هایم را ریخته ام در پیش چشمانم

و

بـــِر و بــــِر نگاهشان می کنم

                    می خواهم عاشقانه ترین جمله را برایت

                                بسازم و فدای یک نگاهت کنم

                      " من تو را عاشقانه دوست دارد !"

نمی شود ...

                  نمی گذارند که بشود...

                                                  فعل با فاعل لجبازی می کند

نمی دانم...

.

.

.

                         با ذهنی آشفته و دلی اندوهگین

واژه ها را جمع می کنم

                                        و در صندوقچه ی قدیمی محبوس می کنم

شاید در کنار هم بودن شان

از لجبازی فعل

کم کم .... کم کند

                                             شاید...

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

آن روزها

            باران بی امان می بارید

                         بر سنگ فرش خیابانی که رد پای تو بر آن حک شده بود

بر شیشه ای که تصویر تو در آن پیدا بود

                                   و بر صورتی که دیدگانش تشنه ی یک لحظه تماشای تو بود

و امروز باران بارید

                    عاشقانه نم نم بارید

                          بر شانه های من و تو

                                                پشت همان شیشه در آن خیابان همیشگی

 

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

خودم را به تو می سپارم

                 در این روزگار تب آلود

                                 در این بی کسی های ممتد

                                                   در این کور سوی شب آلود

خودم را به می سپارم

             تو ای  روشنی بخش چشمم

                                             تو ای همزاد قلبم

                                                        تو ای مونس جان

                                            تو ای راحت روح و روان

خودم را به تو می سپارم

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

بی گمان من نیز لحظه ای عمرم به پایان می رسد

آنگاه که ساعت های ثانیه وار از حرکت باز می مانند

و....

چرخ روزگار چرخیدن از ذهن متروکش پاک می شود

آن زمان تو ای مهربان ِ من

به یاد آور روزهای با "من" بودن را  با "هم" بودن را

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

حواسم را از گوشه گوشه ی اتاق جمع می کنم

                       کنار پنجره می ایستم

ماه ِ کامل آسمان را روشن کرده ... شب چهاردهم ماه است

ماه به اوج زیبایی خود رسیده

چه مغرورانه می تابد

                   و ستاره ها چه معصومانه نگاهش می کنند

خیره به ماه می شوم

                  کسی در دلم می گوید خوشه به حال ماه که ماه است

دست کسی به او نمی رسد

                 دلم می خواهد از نردبان آسمان بالا روم و به ماه برسم

اما افسوس این نردبان - نردبان ِ بالا رفتن نیست!

              حیف...

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

تاریکی شب را دوست دارم

چراغ را از نور افشانی منع می کنم

روی تخت همیشگی چشم می بندم

                  دست روی چشمهایم می گذارم و ذهنم را ورق می زنم 

خاطرات  تلخ و شیرین روانه ی ذهنم می شوند

           صفحه ی اول آشنایی با تو

                         صفحه ی دوم دیدار تو

                                    صفحه ی سوم دوست داشتن تو

                                          صفحه ی چهارم هم نفس شدن باتو                          

صفحه ی آخر .... تنها خاطرات من و تو ...

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

اگر تو باشی

خود ِ تو ... توئه قبل از این تو

من چیزی نمی خواهم

اما...

من هم قول می دهم

من باشم ... من ِ قبل از این من

بیا امشب بدون حضور هم  در کنار هم

بدون دیدن دستان هم

دستمان را به هم بفشاریم و عشقمان را منتقل کنیم

بدون اینکه کنار هم باشیم

می شود مگر؟

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

به خاطر می آورمت

ای خاطره ی همیشگی

             پس زمینه ی چشمانم تصویر زیبای توست

                        چشم می بندم

                                       آری

                                              تو هستی

                         تمام وجودم را گرفتی

                                         می خواهمت!

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

واژه هایم را گم کرده ام

                        چشم می بندم و تو را به خاطر می آورم

                                              شاید پیدا کنم آنچه می خواهم

می دانم

تو ... نه شعری ... نه آوازی ... نه ترانه

                                     تو شور و شوق ِ عشقی                                           

چشم هایم را باز می کنم

                            تصویر " تو "  با همان حالت همیشگی

                                             هنوز در پس چشمانم می درخشد

                                        ای خورشید روزهایم

                                         و ای ماه عالم تابم

                                           بتاب بر زندگیم

                                           که بی تو روزگارم

                                  مثل شب بی ماه است سیاه و تاریک

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

تنها نشسته ای

                         کتاب مورد علاقه ات در دستت

اما ذهنت پر می کشد به سوی بی نهایتها

                            به سوی رویاهای دور

ای کاش آرزوی کسی بودی

                               در این سرزمین!

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

بغضم را در گلویم خفه می کنم

حجم سنگین غمی که در دل دارم

دلم را به اندازه ی یک کوه سنگین کرده

شادی ات آرزوی همیشگی من است

                                      همیشه بخند

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

خدایـا مرا ببر

                     مرا با او ببر

                                  به سرزمینی که ماه عاشقانه می تابد

سرزمینی که سقف خانه هایش از محبت و

                                                      دیوارش از عشق ....

                                                                           با پنجره هایی روبه آرزوهایمان

                                                                       آرزوهــای دور و دراز

سرزمینی که دخترکان با موهای رقصان در باد

                                                        مست شـــور و عــشقند

خدایا مرا ببر

بــه آن سرزمینی که مردمانش بی توقع با هم مهربانند

                                     بــه همانجا که دست هیچ کس نرسیده

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

می خواهم از تو بنویسم

از تویی که تمام عشقم را از آن ِ خود کردی

می خواهم از تو بنویسم

از تویی که بعد از خدا می پرستمت

ای که معنی عشق را به من آموختی

ای که بی توقع عاشق بودن را به من آموختی

می خواهم از تو بنویسم

بهترین و شیرین ترین اتفاق

از تو می نویسم

بخوان!

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

تو باشی

            من باشم

                                باران باشد

        آغوش امن و گرم تو باشد

                              دنیا را نمی خواهم

                                             که همین آغوش تو تو دنیای من است

 

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

آسمان ابری ست

                      دل من هم

                                      کنار پنجره نشسته ام و به آسمان دل گرفته نگاه می کنم

آسمان می بارد

                    بی امان می بارد

اما آسمان دل من حال باریدن ندارد

                                           حال بی امان باریدن را هم

تلنگری می خواهد برای باریدن

                                     ببار آسمان دل من

                                                    طاقت ابری دیدنت را ندارم

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

حیاط کوچک خانه

                      دلتنگ صدا و هیاهوی دوران کودکی ماست

کاش می شد

                      دوباره کودک می شدیم

 کاش می شد               

                    دلتنگی حیاط را جوابگو باشیم

                         آنگاه با دلتنگی خودمان نیز آشتی می کردیم

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

چشم هایم را می بندم

و باز تو به خاطرم می آیی

قطره ی اشکی از گوشه ی چشمم سرازیر شد

کاش خاطرات بدمان با این اشک از ذهن خسته ام پاک می شد

                                                                                      ١٩/۶/٨٩

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

 

خسته شدم از روزای بی تو بودن

تو رو می خوام

و آرام وجودتو

ای آرام تر از زمین

ژرف تر از آسمان

عمیق تر از دریا

                                                ٢٢/۶/٨٩

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

دلم می خواست کمی شاعر بودم

آنگاه تمامی کلمات عاشقانه را به سجده ات در آوردم!

عشق و محبت و دوست داستن را فدای تو می کردم

اما...

افسوس که هر چه چشمانم را می بندم و به تو فکر می کنم

تنها ...

تصویر زیبایت در پشت چشمانم تداعی می شود

ای محبوب ِ بی نظیر من!

نوشت | اون یکی که بود | فقط بخون() |

www . night Skin . ir